قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
107
تاريخ نگارستان ( فارسى )
سلطان گفت ما به نيت غزا سه سال است كه توجه نموده بيرون آمدهايم گو سه سال و شش ماه باش القصه لشكر بر سر او كشيده مملكتش را مسخر گردانيد و او را بدست آورده بدابشليم مرتاض سپرد وى گفت در آئين ما پادشاه كشتن روا نيست و بر حفظ او قادر نيستم چه ممكنست كه بعد از غيبت سلطان هواداران او خروج نموده او را از دست من بستانند و ضررى لاحق شود و طريق حبس اين طايفه آنست كه در زير تخت خانهء تاريك ترتيب دهند و او را در آنجا بر مسندى نشانند و يك سوراخ گذارند كه هرروز طعام آنجا فرستند و آن رخنه را باز استوار كنند و گاه باشد كه همان روزها مرده باشد يا مدتى زنده بماند . غرض كه همه روز چنان ميگذراند و چون مرا هنوز قدرت آن نيست اگر ملازمان سلطان او را همراه برده بعد از آنكه استقلالى پيدا شوو و كس من بدرگاه آيد او را ارسال دارند بيشك بصلاح اقرب خواهد بود سلطان او را همراه برده دابشليم مرتاض بسلطنت نشست و خاطر اركان دولت را بتحف و هدايا خشنود گردانيده بعد از آنكه در سلطنت متمكن گشت خزانهء جواهر جهة سلطان فرستاده دشمن خود را طلب نمود سلطانرا مروت مانع آمده متردد شد چون اركان دولت از دابشليم مرتاض متسلى بودند گفتند بر كافر مشرك چرا بايد ترحم كرد و خلاف آنچه سلطان قبول فرموده باشد لايق نيست و دور نمىنمايد كه بمخالفت آن دابشليم منجر شود بالجمله او را تسليم فرستادگان دابشليم مرتاض نمودند چون او را بسرحد آن مملكت رسانيدند دابشليم فرمود تا زندانى بطريق مذكور مرتب داشتند و رسم ايشان چنان بود كه چون دشمن را بحوالى مقر سلطنت آوردندى پادشاه خود باستقبال رفته طشت و آفتابهء خاصهء خود را بر سر او نهادى و او را بدانوضع پياده آوردندى و بموضع مذكور ارسال داشتندى القصه دابشليم برسم استقبال سوار شده يكچندى قطع مسافت نمود چون هنوز آنجوان را نرسانيده بودند دابشليم هواى شكار كرد و بهرطرف تاخت چون هوا گرم شده بود لحظهء بسايهء درختى نزول نموده بخواب رفت و دستمالى سرخ بر سر و روى پوشيد در هندوستان جانوران سخت چنگال و تيزمنقار بسيار است اتفاقا يكى از آنجانوران در طيران بود دستمال سرخ را گوشت پنداشته از هوا درآمد و چنان منقار بر روى دابشليم زد كه از صدمهء آن چشمش كور شد بنابراين اضطرابى در ميان مردمش پيدا شده در اينحال آنجوان را آوردند چون دابشليم كور شده هيأتى غريب پيدا كرده بود و غير آن جوان كسى استحقاق سلطنت نداشت لاجرم همگنان بسلطنت بر وى سلام كردند و همان طشت و آفتابه را كه جهت او تعيين نموده بودند بر سر دابشليم مرتاض نهادند و ميدوانيدندش تا ببارگاه و از آنجا بچاه مذكور فروگذاشتندش اما وى در كار خود متعجب گشته بجاى اشك خون از ديده ميباريد و مناسب اين حال مضمون اين مقال